چند ساعت بیشتر به یک لحظه نمونده شاید روز ها و روز ها صبر می کنیم برای یک لحظه ...یک دفعه ته دلم خالی می شه که چی می شد اگه الان تو هم اینجا بودی
رفتم ۴تا دندون عقلمو یک جا کشیدم و پدرم واقعا در اومد فکر کنید شب ۴شنبه سوری صورت من باد کرده (مثل اینکه یه فندق این ور بود و یه فندق اونور) حالمم که خراب اومده بودم پایین... جاتون خالی اینقدر تیکه بار ما کردن بروبچ با مرام که.....
![]() |
![]() |
![]() |
چند روزی بود کهنمی تونستم وارد بلاگ اسکای بشم
فقط مشکل من بود؟؟؟
به هر حال شب میا م کلی بگم بخندید
فقط مشکل من بود؟؟؟
به هر حال شب میا م کلی بگم بخندید
هوا سرد تر و سردتر می شد دیگه وقتش بود وقت حمله به سمت زمین همه از هم خداحافظی می کردند و منتظر فرمان حمله بودند... می خواست اولین نفری باشه که به فرجام خوب یا بدش می رسید... تا صدای حمله رو شنید به سمت پایین پرید داشت با خودش فکر می کرد اون پایین چیه؟ یه دره یه رود خونه یه بیابون یه جنگل یا یه مرداب؟
دلهره ای به دلش افتاد "نکنه مرداب سرنوشت من باشه..."
وقتی پایین تر اومد و منظره ی شهر را دید کمی از دلهره اش کمتر شد...دیگه فاصله ای با زمین نداشت فقط چند لحظه ی دیگه
دستم رو بالا بردم و قطره افتاد کف دستم می دونستم با ارزش ترین قطره ی باران است با ارزش ترین ..به یاد با ارزش ترین نیاز وجودم قطره اشکی از چشمم به زمین افتاد و باران اشک ها شروع شد...
دلهره ای به دلش افتاد "نکنه مرداب سرنوشت من باشه..."
وقتی پایین تر اومد و منظره ی شهر را دید کمی از دلهره اش کمتر شد...دیگه فاصله ای با زمین نداشت فقط چند لحظه ی دیگه
دستم رو بالا بردم و قطره افتاد کف دستم می دونستم با ارزش ترین قطره ی باران است با ارزش ترین ..به یاد با ارزش ترین نیاز وجودم قطره اشکی از چشمم به زمین افتاد و باران اشک ها شروع شد...
آهنگ رو تا چند دقیقه ی دیگه عوض می کنم گوش کنید
I wont cry I wont give up I can go back now..
Waking up is knowing who you realy are...
I wont cry I wont give up I can go back now..
Waking up is knowing who you realy are...
سلام آقا پسره چتوری رفیق؟
راستشو بخوای من از ۷-۸ سال پیش که یه بچه فنچ بودم و تازه به این شهرک اومده بودیم دوستش داشتم و اون موقع ها دوستی کودکانه مان رو داشتیم...
خیلی اتفاقات افتاد کم نبود تا آخر ۲سال پیش رابطه مان مثل این روزها تیره شد و همون موقع با یکی دوست شدم و ۲ سال گذشت اما دوستیمون تبدیل به دوستی عادی شد و تقریبا هم تموم شد و با این که اون مدت هم خیلی به دوست اولم فکر می کردم اما نشد دیگه
راستشو بخوای من از ۷-۸ سال پیش که یه بچه فنچ بودم و تازه به این شهرک اومده بودیم دوستش داشتم و اون موقع ها دوستی کودکانه مان رو داشتیم...
خیلی اتفاقات افتاد کم نبود تا آخر ۲سال پیش رابطه مان مثل این روزها تیره شد و همون موقع با یکی دوست شدم و ۲ سال گذشت اما دوستیمون تبدیل به دوستی عادی شد و تقریبا هم تموم شد و با این که اون مدت هم خیلی به دوست اولم فکر می کردم اما نشد دیگه



