تق تق تق !
یکی پشت دره! در رو باز می کنم... نمای دیگری از زندگی!!!
دوباره همه چیز رو زیر و رو می کند و به من می گوید بزرگتر شده ام! بهش می گم آخه من نمی خوام بزرگ شوم چی کار باید بکنم؟
در همان حالی که داره وسایلم رو از پنجره به بیرون پرت می کند میگه: هیچ راه دیگری نداری! باید از اینجا بگذری!
-:بگذرم و بروم سمت کثافت؟ توی دنیایی که همه چیزش رنگ خیانت و بدی دارد؟ من همین جا می مانم!
-:حتا اگر بخواهی هم نمی توانی باید بری توی آتیش و نسوخته بیایی بیرون!
-:اگر نتونستم چی؟
-:خیلی ها نمی توانند تو هم روش!
اتاقم را خالی می کند و با وسایلی جدید تر به پیشم می آید به من می گوید این چند روز دیده است که چه طور توانسته ام در آتش نسوزم به من امید واری می دهد که موفق می شوم اما می دونم که نمی تونم!


